تبليغاتX
همیشه در اوج
« در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی »

داری می خندی ! ...

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره . اینطور نیست؟!

 

دارید می خندید؟!!!!

 

دارید فکر می کنید؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

چند سوال جالب :

فرض کن تو یه مسابقه دوی سرعت شرکت کردی . تو از نفر دوم سبقت می گیری . حالا نفر چندم هستی ؟(زود بگو)


جواب:
اگه پاسخ دادی نفر اول هستی ، کاملا در اشتباهی ! اگه تو از نفر دوم سبقت بگیری جای اونو گرفتی و نفر دوم خواهی بود.



سعی کن تو سوال دوم گند نزنی! برای پاسخ به سوال دوم ، باید زمان کمتری نسبت به سوال اول فکر کنی . اگه تو همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیری ، می شی

چندم میشی؟؟ ؟(بدو بگو)


جواب:
اگه جوابت اینه که تو یکی مونده به آخری ، بازم در اشتباهی ! بگو ببینم تو چطور می تونی از نفر آخر سبقت بگیری



ریاضیات فریبنده!!!

این سوال رو فقط ذهنی حل کن و از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکن:
عدد ۱۰۰۰ رو فرض کن . ۴۰ تا بهش اضافه کن . حاصل رو با یه ۱۰۰۰ دیگه جمع کن. عدد ۳۰ رو به جوابت اضافه کن. با یه ۱۰۰۰ دیگه جمعش کن. خب حالا نوبت ۲۰ شده که به بقیه اضافه ش کنی. ۱۰۰۰ تای دیگه جمع کن و نهایتا ۱۰ رو به این حاصل جمع اضافه کن . سریع بگو حاصل چنده؟


جواب:
به عدد ۵۰۰۰ رسیدی؟ جواب درست ۴۱۰۰ بود.
باورت نمی شه ؟ پس ماشین حساب و واسه چی ساختن . امتحان کن.



نه !‌مثل اینکه امروز روز تو نیست. نا امید نشو . شاید بتونی جواب سوال آخر رو بدی . تمام سعیت رو بکن. آبروت در خطره.



۴- بابای ماری پنج تا دختر داره:
۱- NANA
۲- NENE
۳- NINI
۴- NONO
اسم پنجمی چیه؟



جواب:
NUNU
؟
نه ! ‌معلومه که نه!

اسم دختر پنجم ماریه. یه بار دیگه سوال رو بخون!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

امروز

امروز روزي است متفاوت از روزهاي ديگر . لحظه اي است كه ميتواني مملو از زندگي شوي .

گنجينه هايي براي گشودن در دست داري . فرصتي براي تجربه زندگي واقعي دست داده است . اگر در پي قضاوت در مورد امروز هستي ، بدون شك در اشتباهي ، اما اگر امروز را به خاطر آن چه كه به واقع هست بپذيري ، آن را سرشار از خوشبختي خواهي يافت .

اگر بي آن كه تلاشي كرده باشي ، منتظر كسب موقعيت هاي عالي هستي ، همچنان منتظر خواهي ماند ، بي آن كه چيزي به دست بياوري ، اما اگر نهايت استفاده را از اين لحظه و اين مكان ببري ، به راستي زندگي پر باري خواهي داشت .

تو در اين لحظه ، اين جا و در اين مكان هستي و ميتواني كاري شگرف و منحصر به فرد انجام دهي . بيا و با تمام وجود به نيازها و آرزوهايت كه دور از دسترست هستند ، بينديش . خواهي ديد كه آنها را در همينجا مي يابي .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

شایستگی پذیرش

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

زن "ریحانه آفرینش" ، در طول تاریخ همواره مورد بحث و توجه بزرگان واقع گردیده و دیدگاه های مختلفی در مورد او وجود دارد.

در مطلب ذیل مختصرا سخن بعضی از بزرگان در بیان جایگاه، مقام و ارزش زن ارائه گردیده است:

رسول اکرم (ص) : بهترین متاع دنیا ، همسر شایسته است .

حضرت علی (ع) : دختر ، فرزندی است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربی .

امام سجاد (ع) : بهترین ِ فرزندان شما دخترانند .

امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .

امام صادق (ع) : بیشترین خوبی در وجود زنان است .

امام خمینی (ره) : از دامن زن است که مرد به معراج می رود .


علامه اقبال لاهوری : زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه عنایت است .

لامارتین : منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود.

امرسون : تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است .

« شیلر » شاعر انگلیسی : هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است .

ناپلئون : اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟

آناتول فرانس : زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست .

ویلیام شکسپیر : چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش .

گوته : زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است.

برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

پل
روزگاری دو برادر که در همسایگی هم در مزرعه شان زندگی می کردند با هم اختلاف پیدا کردند. این اولین اختلاف جدی آنها در این چهل سال بود. آنان در این مدت بدون هیچ گیر و گرهی دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشین آلات شان را به هم می دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شریک می شدند. اما حالا، بعد از این همه همکاری، اولین شکاف جدی بین شان ایجاد شده بود.

اول با یک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به یک اختلاف اساسی تبدیل شد، سرانجام کار به دعوا کشید و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمیزدند.یک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاری با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال یک کار چند روزه می گردم. گفتم شاید شما کارهای جزیی داشته باشید که بتوانم انجام دهم.برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را می بینی؟ مزرعه همسایه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.تا هفته پیش علفزاری بین ما بود. اخیراً با بولدوزرش خاکریز رودخانه را برداشته و حالا فقط یک نهر بین ماست. شاید او این کار را از سر لجبازی کرده باشد. اما می دانم چه طور تلافی کنم. آن کپه الوار را نزدیک انبار می بینی؟ می خواهم با آنها نرده ای بسازی به ارتفاع دو متر و نیم که دیگر نه خانه اش را ببینم نه قیافه اش را.نجار گفت: گمانم فهمیدم اوضاع از چه قرار است. جای میخ و چاله کن را نشانم بده تا کاری کنم که خوشت بیاید.برادر بزرگ تر باید به شهر می رفت. لوازم کار نجار را در اختیارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، میخ کرد، حوالی غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.

مزرعه دار با دیدن حاصل کار نجار چشم هایش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده ای وجود نداشت. بلکه یک پل درست کرده بود... پلی که این طرف نهر را به آن طرف وصل می کرد. کاری هنرمندانه، با دست انداز روی پل و همه چیزهای لازم یک پل.

همسایه اش، یعنی برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفیق خوبی هستی که بعد از آن حرف ها و کارهایم باز این پل را ساختی.

دو برادر در دو سوی پل ایستادند و بعد در میانه پل به هم رسیدند و دست هم را گرفتند برگشتند و دیدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمی دارد که برود.برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز دیگر بمان. کلی کار برایت دارم. نجار گفت: دلم می خواهد بمانم.اما پل های زیادی مانده که باید بسازم.

فقط این را به یاد داشته باشید که خدااز شما نمی پرسد چه اتومبیلی داشتید، اما از شما خواهد پرسید که با اتومبیل تان چند نفر را به مقصد رساندید.

خدا از شما نمی پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسید چند نفر را با روی خوش در خانه تان پذیرفتید.

خدا از شما نمی پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتید، اما از شما خواهد پرسید چند بی لباس را پوشاندید.

خدا از شما نمی پرسد چند دوست داشتید، اما از شما خواهد پرسید که شما در حق چند نفر دوستی کردید.

خدا از شما نمی پرسد در کدام محله زندگی می کردید، اما از شما خواهد پرسید که با همسایه تان چه رفتاری داشتید.

خدا از شما نمی پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسید که چه خصوصیات اخلاقی داشتید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

محاکمه عشق ...

 

جلسه محاكمه عشق بود  :

 و قاضی عقل  ،

و عشق محكوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود 

یعنی فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

 ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

 قلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی 

 ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی 

و شما پاها كه همیشه آماده رفتن به سویش بودید 

حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟

 همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند

 ولی من متحیرم كه با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده ، چرا هنوز از او حمایت میكنی !؟

 قلب نالید: كه من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند 

 و فقط با عشق میتوانم یك قلب واقعی باشم  .

پس من همیشه از او حمایت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

نجات از جهنم

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تورا نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكركن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه می رفت عنكبوتي را ديد امابراي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تارعنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت درهمين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي .

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد . . . !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

آموخته ام

 

چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم

 

آموخته ام

كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم

 

آموخته ام

زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌ ، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم. 

 

آموخته ام

كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم

 

آموخته ام

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد

 

آموخته ام

دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند

 

آموخته ام

كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم

 

آموخته ام

كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم

 

آموخته ام

كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است

 

آموخته ايم

كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

نفرت

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

او به کودکان گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

 

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت کردند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

بهانه های گفتگو

روزي يك دانا ؛ دوستش را نگران و هراسان ديد و پرسيد:

جرج ؛ چه شده ؟

جرج پاسخ داد : مشكلات !!!! چيزي جز مشكلات ندارم و كجا بروم كه از مشكلات نجات پيدا كنم

گفت : من ميتوانم كمكت كنم و ديروز به مكاني رفتم و به نظرم آمد كه هيچكس مشكلي ندارد و همه ظاهرا كه آسوده بودند و دوست داري بروي به آن مكان ؟

جرج پاسخ داد : كي ميتوانيم برويم ؟ آنجا مورد علاقه من است و بيا با هم برويم

گفت : آدرس ميدهم و خودت برو « قبرستان » و تا آنجا كه من ميدانم ؛ مردگان ديگر مشكل دنيائي ندارند

اگر شما اصلا هيچ مشكلي نداشته باشيد ؛ درمعرض خطر بدي قرار گرفته ايد ؛ در حال مردن هستيد و خود خبر نداريد و پيشنهاد ميشود به محل خلوتي برويد و زانو بزنيد و دستها را بالا ببريد و دعا كنيد كه : « خدايا ؛ چه شده ؟ چرا مرا فراموش كرده اي و چرا به من اطمينان نداري ؟ و..... » (كن بلا نچارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

شيوه هاي اعجاب انگيز براي از ميان بردن حالات بد 

 

آیا شما احساس بدی دارید و یا ناراحت هستید؟ دیگر نگران نباشید. راههای بسیار ساده ای وجود دارند که با استفاده از آن ها می توانید بر عادات نامناسب و اخلاق تند خود فائق آیید. خوش اخلاقی و سرحالی جزئی از خصوصیات ذاتی افراد به شمار نمیرود و نمی توان گفت که آنها همانطوری به دنیا می آیند؛ هیچ کس هم محکوم نیست که تا آخر عمر خود ناراحت و بدحال باقی بماند. میزان خوشحالی، یک مسئله کاملاً اکتسابی است و یاد گرفتن آن هم کار دشواری نیست. هر کس به راحتی میتواند با عادت های بد خود مبارزه کرده و خوش بینی را به زندگی خود راه دهد. .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

هفت اصل طلایی موفقیت

 

1) امید. ( هیچ گاه نگذارید دیو سیاه یاس بر روی زندگیتان سایه افکند . حتی اگر تنها ترین تنها ها شوم باز هم خدا هست . او جانشین تمام نداشته های من است.)

 

2)باور. (باورهای ما زندگی ما را میسازند . پس باور داشته باشید که انسان قدرتمندی هستید و توانایی انجام کارهایتان را به نحوه احسن دارید.)

 

3) هدف. ( اهدافتان تعیین میکند که در چه جهتی باید حرکت کنید . این اهداف هستند که تصمیم گیرنده ما هستند . هدفهای مناسب برگزینید تا موفق شوید.)

 

4)برنامه.( وقتی شیوه خاصی را در زندگی برمیگزینید باقی زندگیتان هم بر اساس این شیوه خاص شکل میگیرد . مواظب انچه که انتخاب میکنید باشید.)

 

5)تلاش.( تمام تلاش شما برای به دست اوردن هدفتان در زندگی باعث پیروزی تان میشود دلسرد نشوید و به تلاشتان ادامه بدهید . شما برنده خواهید بود و تلاش منظم پاداش چندین برابر دارد.)

 

6) پشتکار .( اگر در زندگی انسانهای موفق دقیق شوید خواهید دید که این مردم ممتاز هیچ گاه و تحت سخت ترین شرایط نیز از کاری که میکردند دست بر نداشته اند . موفقیت اصلی در گرو سعی و همت شماست.)

 

7) نتیجه. ( شما اگر مراحل شش گانه را با روشهای اصولی به کار بسته باشید حالا شیرین ترن میوه هستی را میخورید و ان نتیجه است گوارای وجودتان .)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

بعدش چی ؟

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي .
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه .

آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، يه ليوان شراب مي خورم و با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !

آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و يه ليوان شراب بنوشي ! و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....

روستایی مکزیکی لبخندی زد و گفت:

خوب من همین الان همین کار هار و دارم میکنم دیگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

فرمول اعتماد به نفس

1. من مطمئن هستم که می توانم به هدفی که در زندگی دارم برسم . من از خود انتظار دارم که با مداومت در راستای این خواسته حرکت کنم .

 2. من می دانم که اندیشه های غالب ذهن من خود را باز تولید می کنند ، وسیله ای برای عمل و اقدام می شوند و به تدریج به یک واقعیت فیزیکی تبدیل می گردند . از این رو ، هر روز30 دقیقه به شخصیت دلخواهم فکر می کنم تا تصویر ذهنی مناسبی از این شخصیت دلخواه در من ایجاد شود .

 3. من به استناد اصل تلقین به خود می دانم هر میلی که من به گونه ای آن را در ذهن داشته باشم، با ایجاد میل عمل مرا در راستای هدفم هدایت می کند . به همین دلیل روزی 10 دقیقه از وقتم را به ایجاد اعتماد به نفس در خودم اختصاص می دهم .

 4. من هدفهای قطعی و مشخصم را بر روی برگه کاغذی نوشته ام. هرگز دست از تلاش بر نمی دارم تا برای رسیدن به خواسته خود از اعتماد به نفس کافی برخوردار باشم .

 5. من خوب می دانم که هیچ ثروت یا مقامی اگر براساس واقعیتها نباشد و اگر راعی عدالت نباشد بادوام نیست . بنابر این سعی می کنم اقدامی که به همه افراد درگیر سودی عاید نکند انجام ندهم.

6. من از نیروی دیگران استفاده می کنم . دیگران را تشویق می کنم که به من کمک کنند .خود من هم در کمک به دیگران پیش قدم می شوم. من از تنفر ، حسادت ، رشک ، خود خواهی ، خود پرستی جدا هستم. به جای آن عشق و محبت در قبال دیگران را انتخاب کرده ام زیرا می دانم که ذهنیت منفی نسبت به دیگران هرگز نمی تواند اسباب موفقیت شود . کاری می کنم که دیگران مرا باور کنند زیرا به آنها و به خودم ایمان دارم.

7. من زیر این فرمول را امضاء می کنم و آن را به حافظه خود می سپارم . نوشته خود را روزی یکبار به صدای بلند می خوانم . من ایمان راسخ دارم که سرانجام بر اندیشه و اعمال من تأثیر می گذارند تا متکی به نفس و موفق گردم . 

در این فرمول قانونی طبیعی وجود دارد . مهم نیست که به این قانون چه اسمی
می دهیم مهم این است که این قانون در جهت موفقیت انسان کار می کند ، کافیست از آن استفاده سازنده بکنیم . اما
استفاده نا بجا از آن هم به همین اندازه مخرب است . در این جا به نکته مهمی بر می خوریم. اشخاصی که شکست می خورند و زندگیشان به بدبختی و پریشانی می انجامد کسانی هستند که نکته های که نکته های منفی را به خود تلقین می کنند . این حقیقت را فراموش نکنیم که اندیشه به معادل فیزیکی خود تبدیل میشود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

چند جمله گران بها

 

بزرگترين ويژگي انسان اين است که ميتواند توقف ناپذير شود شما هنگامي توقف ناپذير ميشويد که تحت هيچ شرايطي از ادامه کار خود خسته نشويد.


بعداز بروز هر مشکلي اين دو سوال را از خود بپرسيد


1 - چه کاري رادرست انجام داده ام؟

2 - چه کاري رابايد طور ديگري انجام مي دادم؟



هميشه با خودتان به نحوي سازنده ومثبت حرف بزنيد براي آنکه ترستان از بين برود مدام تکرار کنيدمن از عهده اين کار بر مي آيم من از عهده اين کار بر مي آيم .


دراز بين بردن نيروهاي بالقوه دروني ترديد داشتن نسبت به خود به تنهايي از تمام محدويت هاي بيروني قوي تر است .


از امروز تصميم بگيريد به جاي آن که قرباني تغيير باشيد استاد تغيير شويد .


بهترين راه پيش بيني آينده ساختن آن است .


همه مي ترسند اما انسان برتر کسي است که علي رغم ترسش کاري را که بايد انجام ميدهد .


به خودتان ايمان داشته باشيد تنها نبض اين کلام استوار ميتواند تمام توانتان را به تپش در اورد .


"
با خود صداقت داشته باشيد آنگاه همچون چرخه طبيعي فرا رسيدن روز از پي شب خواهيد ديد که با ديگران نيز نمي توانيد صادق نباشيد" شکسپير

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

حكايت

در يكي از افسانه هاي صحرايي حكايت مردي آمده كه مي خواهد به آبادي ديگر نقل مكان كند و اثاثش را روي شتر مي گذارد : قاليچه ها ، وسايل پخت و پز ، چمدان پر از لباس و... و حيوان همه اينها را تحمل مي كند . مرد وقتي مي خواست حركت كند ، به ياد يك پر آبي رنگ زيبا افتاد كه پدرش به او داده بود . رفت پر را پيدا كرد و آورد و روي شتر گذاشت . شتر در زير سنگيني اين بار فرود افتاد و مرد .

 
حتما آن مرد با خود فكر كرده :


- شترم حتي نتوانست وزن يك پر را تحمل كند !


گاهي ما درباره ديگران همين فكر را مي كنيم ... بدون اينكه بفهميم يك شوخي كوچك ما حكم همان قطره اي را دارد كه كاسه صبر شخصي را لبريز مي كند .  

مكتوب دوم اثر پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

باور کن ! 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 5:18 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

شكست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
چت با قرآن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

فكر مي كنيد چقدر جذاب هستيد؟

جذابیت چیزی است جدای از زیبایی. یک نفر می تواند چهره زیبایی نداشته باشد ولی فوق العاده جذاب باشد و همچنین می تواند بسیار زیبا باشد ولی جذاب نباشد. حتما می دانید که کدام یک از این دوحالت دوست داشتنی تر هستند . جذابیت و گیرایی یک ویژه گی اکتسابی است و ما آگاهانه یا نا آگاهانه آن را کسب می کنیم.

چگونه می توان جذاب بود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید.
امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه
به امید موفقیت روزافزون

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
منتظران صاحب الزمان
دنیای باورهای مثبت
باورهای استوار
روانشناسی
بامداد
آئین زندگی
روانگر لحظه ها
گفتارهای حکیمانه
جزیره موفقیت
نجوای خاموش
چند کیلو امیدواری
تا بیکران پرواز کن
افکار تبدیل می شود به اجسام
دل تنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
روانشناسی موفقیت
Future Team
زندگی بهتر
مع الخلق الی الحق
روانشناسی مدرن
موفقیت نامحدود
ندای مشاور
کبوتر خانه
دنیای N.L.P
صدای آشنا
آینده بهتر
استاد ایلیا
محبت(رز)
قوانین طلایی موفقیت
ازدواج موفق
لمس
یاس
موفقیت یک اتفاق نیست
روان شناسی برای همه
خدا هست
راه مثبت نگری
یک گذر
عشق و دیگر هیچ
محبت
آزمون یار پویا (علوم رفتاری)
شقایق
حقیقت ناگفته
مدیریت حرفه ای زندگی
فکر برتر
جای پای خدا
لحظه ها و احساس
اگر تنها ترین تنها شوم
کوتاه اما خواندنی
قله های موفقیت
کلاغ راست مغز
گنجینه موفقیت
موفقیت نامحدود
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
روانشناسی عشق
نسیم وصل
آفتاب
بزرگترین لینک باکس تخصصی روانشناسی
راز شاد زیستن
اندکی عاشق تر
اوج قاصدکها (رهایی)
نیروی خلاق
تقدیر را با تدبیر تغییر دهیم
دانستنیهای روانشناسی
انسانیت (طهورا)
انجمن ماوراء
شبنم عشق
رنگین کمان شادی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar