تبليغاتX
همیشه در اوج
« در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی »

برای حل یک مسئله، فقط از مغز خود استفاده نکنید، از تمام بدن خود استفاده کنید!؛

دانشمندان عصب شناس در پژوهش هایی در دانشگاه ویسکانسین و دانشگاه بیرمنگام بطور جداگانه، دریافته اند که ارتباط بین مغز و سایر نقاط بدن، یک ارتباط یک طرفه نیست بلکه ارتباطی دو طرفه است.وقتی که مشغول حل مسئله ای هستیم، تنها از مغز خود استفاده نمی کنیم بلکه از تمام بدن خود استفاده می کنیم. بنابراین استفاده از بدن برای حل مسئله منجر به راه حل های جدید می شود. حرکات بدن یکی از منابعی است که برای فرایند شناخت می تواند مورد استفاده قرار داد. افرادی که برای حل مسائلشان، بدنشان را حرکت می دهند (مانند تکان دادن دست) می توانند از استراتژی های حرکتی- شناختی در حل مسئله استفاده کنند. کسانی که از حرکات بدن استفاده نمی کنند از استراتژی های انتزاعی- ریاضی استفاده می کنند. بنابراین کسانی که نمی توانند در حین تفکر و یا یادگیری، از حرکات بدنشان استفاده کنند، ذهن آنها بر جنبه های انتزاعی موضوع متمرکز می شود


منبع: ساینس دیلی

http://www.sciencedaily.com/releases/2011/06/110602111448.htm


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/02ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

حلقه زندگی

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد.

پرنده می‌دانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.

پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود.

پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش می‌دانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده. یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه‌اش سنگ ریزه. حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه‌ای دیگر است. و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر، و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»

پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.
----------
وای اگر دل انسانی را بشکنیم و کسی را بیازاریم،
چرخه ی انرژی در طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/01ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

 

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

 

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

 

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/31ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

اگر انسان درست بشود

کشیشی خود را برای اجرای مراسم دعا و نیایش آماده می کرد . زنش به قصد خرید خانه را ترک کرد و پسر کوچک کشیش بی قرار و ناراحت بود ، حوصله اش سر رفته بود ، کشیش مجله ای قدیمی را برداشت و آنرا ورق زد تا به یک عکس رسید ، نقشه جهان بود . او صفحه را کند و آنرا به قطعات ریز پاره مرد و بعد تکه ها را در تمام اتاق پخش کرد . به پسرش گفت اگر نقشه اصلی را درست کند به او 25 سنت جایزه می دهد .

کشیش خیال می کرد این کار دست کم چند ساعتی او را سرگرم می کند اما بعد از 10 دقیقه پسرش نقشه را تهیه کرد ، کشیش از پسرش پرسید : چطور به این سرعت این کار را انجام داده ؟

پسرش گفت : خیلی ساده بود در پشت عکس تصویر مردی بود . می دانستم اگر تصویر مرد را درست در بیاورم نقشه جهان نیز درست کنار هم قرار می گیرد .

کشیش لبخندی زد و سکه 25 سنتی را به پسرش داد و گفت :

" آفرین پسرم با این کار موضوع سخنرانی فردایم را در کلیسا به من آموختی :

“ اگر انسان درست بشود جهان درست خواهد شد . “

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
شام  آخـر 

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نیکی ر"ا به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او
نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را  باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده ام! داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه
آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!!!!!!!!

نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام چه زماني سر راه انسان قرار بگيرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

آنچه که پدر و مادر به ما یاد ندادند
می گفتند که بچه خوبی باشیم اما یادمان ندادند که چگونه خودمون باشیم
وادارمان می کردند که درس بخوانیم اما یادگیری را یاد ما ندادند
تشویقمان می کردند که فکر کنیم اما چگونه فکر کردن را یاد ندادند
دینداری را
 به ما آموزش دادند اما نگفتند که حقیقت ادیان چیست
مجبورمان می کردند که احترام بزرگترها را نگه داریم اما یادندادند چگونه می توانیم حق خود را از بزرگترها مطالبه کنیم
می گفتند که سنت ها را باید حفظ کرد اما نگفتنند چگونه می توان از شر سنت های بد خلاص شد
نهیب می زندند که سکس خطرناک و غیراخلاقی نداشته باشیم، اما شرم داشتند که بگویند سکس صحیح چیست
گوشزد می کردند که همسر خوبی پیدا کن اما عاشق شدن را یاد ما ندادند
یادمان دادند که چگونه صرفه جویی کنیم اما یاد ندادند که چگونه با خلاقیتمان، پول دربیاوریم
و و و .....
با این حال باید خطاهای پدر و مادران خود را ببخشیم و انرژی خود را صرف آگاهی نسل آینده کنیم تا خودش بتواند راه زندگی اش را پیدا کند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

 مناره کج

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.

و مدام از پیرزن می پرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!

معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

مرگ همسر و فرزند

مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهاش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد.

 پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جادهاي طلائي به سوي کاخي مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت، ديد فرشته اي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم. پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد. اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

مادر عزیزم روزت مبارک

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!

مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!

مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !

مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!

مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!

مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

بیـــــــداری

باز بودن چشمها لزوما"دلیل بر بیداری نیست،
بیدار کسی است که حرکت میکند و به حرکت می اندازد،
بیدار کسیست که میاندیشد و به اندیشه وا میدارد،
لذا اگر حرکت تو تاثیری در حرکت دیگران نداشت،
و یا اندیشه ات،اندیشه ها را به خروش نیاورد،
همچون کسی هستی که در خواب میغلتد،
و یا رویایی را میبیند،
اما به هنگام بیداری،چیزی را به خاطر نمیآورد.
دستهای گشاینده بهتر است از چشمان به ظاهر گشوده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

چرا گاهی به خود دروغ می گوئیم؟

گاهی اوقات کارهایی را انجام می دهیم که آن را دوست نداریم اما به خاطر نتیجه آن کار، خود را موظف به انجامش می کنیم. مثلاً خیلی ها شغل کسل کننده ای دارند ولی به خاطر پولی که بابت آن کار می گیرند، حاضر به کنارگذاشتن آن شغل نیستند. در این حالت چه اتفاقی در ذهن می افتد؟ ذهن با یک تناقض روبرو می شود. از یک طرف آن شغل را کسل کننده می داند و از طرف دیگر پول آن شغل برایش دوست داشتنی است. ذهن نمی تواند با تناقضات کنار بیاید زیرا این برخلاف طبیعت ذهن است به خصوص بخش ناخودآگاه ذهن. از این رو ذهن مسئله را به گونه ای دیگر حل می کند. به خود می قبولاند که آن شغل خیلی هم جذاب است. در این صورت آن تناقض برطرف می شود. به همین سادگی ما به خودمان دروغ می گوئیم و توجیه های بسیار منطقی هم برایش ارائه می دهیم


ذهنی که به خود دروغ می گوید و دروغ های خودش را هم باور می کند نمی تواند توانایی های تفکری و عقلانی قابل توجهی کسب کند مگر در دروغ گویی. اگر طالب حقیقت هستیم، لحظه ای مکث کنیم و دروغ هایی که به خود می گوئیم را پیدا کنیم. شاید نتیجه برای ما خوشایند نباشد و مجبور شویم برخی از برنامه های مان و یا رفاهمان را به خطر اندازیم اما کنار گذاشتن هر تناقض ذهنی، منجر به سرازیر شدن ایده های جدیدی می شود که ارزشمند هستند. یادمان باشد که متفکر شدن با درد همراه است.


حمید همتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

نگاه ما به زندگی

 پیرمرد روی نیمكت نشسته بود و كلاهش را روی سرش كشیده بود و استراحت می كرد. سواری نزدیك شد و از او پرسید:

هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟

پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟

گفت: مزخرف !

پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور.

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیك شد و همین سؤال را پرسید.

پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

سوال از خدا

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ 
خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ 
تاسفي بپذير .
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون 
ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي 
انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به 
باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که 
چطور زندگي کني !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

راز زندگي


در افسانه ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن. فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در کوهها قرار بده.


ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند.

و خداوند اين فکر را پسنديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط همیشه در اوج | 

پسر جوان و پدر بیمار

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ....

نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟

"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط همیشه در اوج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید.
این وبلاگ تقریباَ هر روز با مطالب جدید به روز می شود.
امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه
به امید موفقیت روزافزون

نوشته های پیشین
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آرشيو
برچسب‌ها
ملاقات با خـدا (1)
کلوچه (1)
داستان کوتاه و آموزنده (1)
آرامش و شادی (1)
زیباترین لبخند (1)
پیوندها
منتظران صاحب الزمان
دنیای باورهای مثبت
باورهای استوار
روانشناسی
بامداد
آئین زندگی
روانگر لحظه ها
گفتارهای حکیمانه
جزیره موفقیت
نجوای خاموش
چند کیلو امیدواری
تا بیکران پرواز کن
افکار تبدیل می شود به اجسام
دل تنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
روانشناسی موفقیت
Future Team
زندگی بهتر
مع الخلق الی الحق
روانشناسی مدرن
موفقیت نامحدود
ندای مشاور
کبوتر خانه
دنیای N.L.P
صدای آشنا
آینده بهتر
محبت(رز)
قوانین طلایی موفقیت
ازدواج موفق
یاس
موفقیت یک اتفاق نیست
روان شناسی برای همه
خدا هست
راه مثبت نگری
یک گذر
عشق و دیگر هیچ
محبت
آزمون یار پویا (علوم رفتاری)
شقایق
حقیقت ناگفته
مدیریت حرفه ای زندگی
فکر برتر
جای پای خدا
لحظه ها و احساس
اگر تنها ترین تنها شوم
کوتاه اما خواندنی
قله های موفقیت
کلاغ راست مغز
گنجینه موفقیت
موفقیت نامحدود
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
روانشناسی عشق
نسیم وصل
آفتاب
بزرگترین لینک باکس تخصصی روانشناسی
راز شاد زیستن
اندکی عاشق تر
اوج قاصدکها (رهایی)
نیروی خلاق
تقدیر را با تدبیر تغییر دهیم
دانستنیهای روانشناسی
انسانیت (طهورا)
شبنم عشق
رنگین کمان شادی
قانون جذب
موفقیت نزدیک است
قدرت تفکر مثبت ، اندیشه ای سازنده
موفقیت
موسسه فرهنگی نوراندیشان
مطلب اینترنتی دکتر ارباسی
فقط برای امروز
به خدا زندگی زیباست
موفقیت Online
تک ستاره (لیلی)
وبلاگ گروهی مثبت اندیشان
ملکه آسمان
لحظه ای بیندیش
مثبت اندیش قهار
نبض زندگی
دست نوشته ها
موفقیت حق همه ایرانیان
سی یانه
آرزوی مرداد
موفقیت
بالاتر از بودن
باشگاه خوانندگان موفقیت
کارآفرینی و خلاقیت
خلوتگه یار
از هر چیز از هر جا
می خواهم خدا باشم
فرافرهنگ
پویش
رنگارنگ
دنیای آرامش
عشق گمشده
یادبگیر و زندگی کن
شفای زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM