![]() |
![]() |
|
| « در نظر آنانکه پرواز نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی » |
|
برای حل یک مسئله، فقط از مغز خود استفاده نکنید، از تمام بدن خود استفاده کنید!؛ ![]()
http://www.sciencedaily.com/releases/2011/06/110602111448.htm |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1391/03/02ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
حلقه زندگی ![]() پرنده میدانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقهاش درخت است و یک حلقهاش پرنده. یک حلقهاش انسان و یک حلقهاش سنگ ریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید. و هر حلقه در دل حلقهای دیگر است. و هر حلقه پارهای از زنجیر، و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخهای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزهای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرندهای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسستهای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.» پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد. ---------- وای اگر دل انسانی را بشکنیم و کسی را بیازاریم، چرخه ی انرژی در طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/03/01ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین عاشق شدن آنقدر بخندی که دلت درد بگیره بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!! تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی ! آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند قدرشون روبدونیم زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1391/02/31ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
اگر انسان درست بشود کشیشی خود را برای اجرای مراسم دعا و نیایش آماده می کرد . زنش به قصد خرید خانه را ترک کرد و پسر کوچک کشیش بی قرار و ناراحت بود ، حوصله اش سر رفته بود ، کشیش مجله ای قدیمی را برداشت و آنرا ورق زد تا به یک عکس رسید ، نقشه جهان بود . او صفحه را کند و آنرا به قطعات ریز پاره مرد و بعد تکه ها را در تمام اتاق پخش کرد . به پسرش گفت اگر نقشه اصلی را درست کند به او 25 سنت جایزه می دهد . کشیش خیال می کرد این کار دست کم چند ساعتی او را سرگرم می کند اما بعد از 10 دقیقه پسرش نقشه را تهیه کرد ، کشیش از پسرش پرسید : چطور به این سرعت این کار را انجام داده ؟ پسرش گفت : خیلی ساده بود در پشت عکس تصویر مردی بود . می دانستم اگر تصویر مرد را درست در بیاورم نقشه جهان نیز درست کنار هم قرار می گیرد . کشیش لبخندی زد و سکه 25 سنتی را به پسرش داد و گفت : " آفرین پسرم با این کار موضوع سخنرانی فردایم را در کلیسا به من آموختی : “ اگر انسان درست بشود جهان درست خواهد شد . “ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1391/02/30ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
شام آخـر
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نیکی ر"ا به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام چه زماني سر راه انسان قرار بگيرند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/02/27ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
آنچه که پدر و مادر به
ما یاد ندادند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1391/02/26ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
مناره کج روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. و مدام از پیرزن می پرسید: مادر، درست شد؟!! مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت... کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟! معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/02/25ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
مرگ همسر و فرزند مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهاش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جادهاي طلائي به سوي کاخي مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت، ديد فرشته اي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم. پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد. اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادی خود بازگشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1391/02/24ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
مادر عزیزم روزت مبارک مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1391/02/23ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
بیـــــــداری باز بودن چشمها
لزوما"دلیل بر بیداری نیست، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1391/02/21ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
چرا گاهی به خود دروغ می گوئیم؟ ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/02/20ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
نگاه ما به زندگی پیرمرد روی نیمكت نشسته بود و كلاهش را روی سرش كشیده بود و استراحت می كرد. سواری نزدیك شد و از او پرسید: هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف ! پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور. بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیك شد و همین سؤال را پرسید. پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: خب ! مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1391/02/19ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
سوال از خدا از خدا پرسيدم:خدايا
چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/02/18ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
راز زندگي در افسانه ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن. فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در کوهها قرار بده.
و خداوند اين فکر را پسنديد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1391/02/17ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
پسر جوان و پدر بیمار مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد .... نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟ "شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1391/02/16ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط همیشه در اوج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به بازدید کنندگان عزیز:
به وبلاگ "همیشه در اوج" خوش آمدید. این وبلاگ تقریباَ هر روز با مطالب جدید به روز می شود. امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید واقع بشه به امید موفقیت روزافزون |
| برچسبها |
|
ملاقات با خـدا (1) کلوچه (1) داستان کوتاه و آموزنده (1) آرامش و شادی (1) زیباترین لبخند (1) |
|
RSS
|